تبلیغات
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> neda_gharib2007

neda_gharib2007

دوست دارم که خودم باشم و تنها باشم

پشت یک پنجره ، سرگرم تماشا باشم

بی تَکَلُّف بنشین ، داد بزن ، راحت باش !

که برانم ، پس از این ، سخت شکیبا باشم

شیشه طاقت من ، مثل دلت سنگ شده

خوش نداری ، من هم مثل تو آیا باشم؟

پیش آرامش من طوفانی شو ، تا من

آسمان باشم و آیینه ی دریا باشم

نه ! ــ چه گفتم ؟ دریا ؟ ــ جوی حقیری و مباد

به تو آلوده شوم ، با تو ، به یک جا باشم

حُرْمَتِ آیینه ام ، زیر غرورت لِه شد

روی تو ، هیچ نمی خواست که بینا باشم

آه ...! بگذار که من نیز به جادوی غزل

بهمنی وارترین شاعر دنیا باشم

کارت پستال درخواستی گروهی

مذهبی:مناسبتی:عاشقانه...

حتما سربزنید

که این یکی از کارامه

www.postalkart.ir


+نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور 1388 ساعت02:07 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | نظرات |

رفتی ونفهمیدی که من دوست دارم

رفتی ونفهمیدی که من عاشقت شدم

رفتی ونفهمیدی که من دل به کسی جز تو نبستم

رفتی ونفهمیدی که من بی تو میمیرم

تو من را گذاشتی رفتی نمی دونستی که تنهام

توی تنهاییم نشستم گریه کردم توی شبهام

بگو آخه من چه گناهی کرده ام که باید این جور بسوزم

 


+نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور 1388 ساعت01:17 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | نظرات |

امشب به قصه ی دل من گوش میکنی

فردا مرا چو قصه  فراموش میکنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست

میگویمت ولی تو کجا گوش میکنی؟؟!!

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟؟؟؟

در ساغر تو چیست که با جرعه نخست

هشیار و مست را همه مدهوش میکنی

گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی 

سایه چو شمع شعله درافکنده ای به جمع

!!!! زین داستان که با لب خاموش میکنی

 

Melt into bubble


+نوشته شده در سه شنبه 26 آذر 1387 ساعت03:09 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | نظرات |

آخرین شب گرم رفتن دیدمش   لحظه های واپسین دیدار بود

او به رفتن بود و من در اضطراب   دیده ام گریان دلم بیمار بود

گقتمش:از گریه لبریزم مرو      گفت:جانا ناگذیرم ناگذیر!!!!!

گفتم او را لحظه ای دیگر بمان گفت می خواهم ولی دیر است دیر

ناگهان آهی کشید و گفت وای    زندگی زیباست گاهی هم چه زشت

گریه را بس کن مرا آتش بزن    ناگذیرم از قبول سرنوشت!!!!!


+نوشته شده در جمعه 15 آذر 1387 ساعت11:58 ق.ظ توسط ندا.@ غریب | نظرات |

با کی قسمت کنم این سکوت سرد رو

با کی قسمت کنم این دنیای درد رو

 

یه قدم فاصله تا شکست بغضه

برو عشقم تا نبینی گریه ی زن رو 

 

برو عشقم به سلامت  سفرت

اشکامو روشنایی راه میریزم پشت سرت

                  

برو عشقم برو ، به سلامت  سفرت

دنیا قسمت میکنه سکوتمو با منو مرگم

 

تو برو ، تو  برو به سلامت

فاصله یک نفس ِ تا منو مرگم


+نوشته شده در جمعه 15 آذر 1387 ساعت11:49 ق.ظ توسط ندا.@ غریب | بامن باش |

از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوت را از اوراق سپید آموختم

آیا سکوت، روشن ترین واژه ها نیست ؟؟؟

همیشه در تنهایی مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ، آرام ترین واژه ها نیست ؟؟؟

تا چشم گشودم، از چشم زندگی افتادم

شبی ــ شاید امشب ــ زیر نور یک واژه خواهم نشست

و هم زمان در آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت


+نوشته شده در سه شنبه 12 آذر 1387 ساعت05:53 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | نظرات |

                                                             با ساعت دلم

وقت دقیق آمدن توست

من ایستاده ام :

مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگ هایی از بوسه

 

! با ساعت غرورم اما

من ایستاده ام :

با شاخه هایی از تابستان

با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من

هنگام شعله ور شدن توست

 چشم ها را می بندم گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم

                       اینک:

             وقت عبور عطرتن توست!


+نوشته شده در سه شنبه 12 آذر 1387 ساعت04:30 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | با من باش |

شناختنت بی گناهترین گناهم بود ، یافتنت بهانه دلم و خواستنت نیازم ! و با تو بودن آرزویم و تو را گم كردن ، پیدایش سراب بود ! تو مانند پرستو آمدی و به دورترین دیار غربت رفتی ! بی تو ثانیه ها تكراری شده اند و آیینه چیزی جز سراب را نشان نمی دهد! و شقایق غریبی می كند و جاده در انتظار مسافر است ! و هنوز دلم بدون تو بهانه می گیرد! و من آرزوهایم را عاشقانه زمزمه می كنم و منتظرت هستم

 


+نوشته شده در یکشنبه 3 آذر 1387 ساعت06:17 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | با من باش |

 گفتی باید بگردم دنبال دو چشم

دو چشم که ماندنی باشد ٬

دو چشم که وقتی حضورش را خواستم

دیگر در حسرت نگاهش نباشم

و گشتی و گشتی ٬ گشتی و نیافتی

آمدی ٬ پر از دلواپسی .

آمدی و ندیدی ٬

از پیچ جاده که می آمدی آن دو چشم با تو بود

و تو در حسرت داشتنش هیچ چیز را ندیدی .

چشمانت را ببند ٬ حضور را تجربه کن .

آنجا ٬ درست کمی بالاتر از صدا ٬ دو چشم ، نگران دلواپسی های توست ٬

تو را می بیند و لحظه ای نیست که از دلواپسی هایت داستانی برای دل کوچکش نسازد ....

آنها چشمان من است ...

فکر می کردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای

که دور دور رفته ای

و اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم

و اشکهای خداحافظی را

برای رسیدن به تو

پا پیش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

تو را سهم تمام رویاهایم کردم

انصاف نبود


+نوشته شده در یکشنبه 3 آذر 1387 ساعت05:58 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | با من باش |

گاهگاهی روی تک تک واژه های شعرم قدم می زنی

بی آنکه صدای پایت را بشنوم. شاید نگران خلوت تنهایی ام هستی... نیستی؟

همه سطرها بوی ترا گرفته اند.

... چه زود دلتنگت شده ام ...!


+نوشته شده در یکشنبه 3 آذر 1387 ساعت05:46 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | با من باش |

تو بگو بهار قشنگه من می شم بهار تو  تو بگو بمان من نمی رم از کنار تو

تو بگو منو نمی خوای دیگه خسته کردمت  گر چه سخته اما من دور می شم از دیار تو

تو بگو سرده هوا منم می شم خورشید تو  تو بگو ناامیدی من می شم امید تو

تو بگو دلم گرفته از همه دورنگی ها   مشکی می شم نماد یک رنگی واسه تو

تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون   به خدا می گم که گریه کنه برای تو

اگه غمگین بشی از دستم ناراحت بشی   می میرم که تا ابد پاک بشم از خیال تو


+نوشته شده در یکشنبه 3 آذر 1387 ساعت05:34 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | نظرات |

خدایا!

دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم

شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند

از عظمت مهربانیت در حیرتم

چگونه به من محبت میکنی

در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است.

خدایا!

سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

 


+نوشته شده در یکشنبه 3 آذر 1387 ساعت05:29 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | با من باش |

من و دست های پر از جستجو                      منو چشمهایی پر از آرزو

من و پنج ساعت پس از هفت شب           به دنبال یک گور بی های و هو

من و خنده ای تکه تکه شده                       در اعماق آیینه ی رو به رو

من و یک زمستان از هر طرف                   جهانی بدون گل و رنگ و بو

من و چند رکعت شکایت به دوست                  همان گفتنی های بی گفتگو

 


+نوشته شده در یکشنبه 3 آذر 1387 ساعت05:21 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | نظرات |

ای هم دل با قلب شکسته ام
قلبم برای تو می تپد
و تنها تو می توانی مرهمی بر زخمهای کهنه اش باشی
با اینکه تو خودت قلبم را شکسته ای

ای هم آغوش شبهای بی کسی ام
هر شب یاد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم
و پلکهایم به امید دیدن تو در رویا سنگین می شوند
با اینکه تو آنقدر دوری که حتی در رویا هم نمی توانم به تو دست پیدا کنم

ای همزبان بی صداترین فریادهایم
حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم
عشق تو را با تمام وجود فریاد می کشم
با اینکه می دانم گوشهایت صدای بی صدای دردهایم را نمی شنوند

ولی تو هر چه بی اعتناتر باشی من عاشقتر می شوم
من هنوز به عهد روز اول دوستی پایبندم
من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم
شاید هم خیلی بیشتر

دوستت دارم


+نوشته شده در یکشنبه 3 آذر 1387 ساعت04:46 ب.ظ توسط ندا.@ غریب | نظرات |